کسي که هدف ندارد دقيقا مثل ماشيني است که بنزين ندارد، يا رانندگي در جاده اي مه آلود که يا نمي تواند حرکت کند يا با حرکت به دره مي افتد. هدف مثل سکان يک کشتي است، کشتي به اين بزرگي درست است سوخت دارد; انرژي دارد و حرکت مي تواند بکند ولي اين سکان کشتي است که با چرخش خود مسير و جهت کشتي را مشخص مي کند و کشتي را به مقصد مي رساند. تا چند ماه پيش قبل از اينکه من با خواندن يک کتاب و ملا قات با دوستاني که خود هدفمند بودند بسان مرده اي متحرک بودم فقط وفقط براي امروز زندگي مي کردم; اصلا  حتي فکري براي آينده ام نداشتم  در واقع به تنها چيزي که فکر نکرده بودم هدف بود. در واقع نمي دانستم و نمي خواستم آنچه را که از زندگي مي خواستم. آنچه را که مي خواستم مشخص نبود. در واقع باري به هر جهت زندگي مي کردم به قول يک دوست از هر طرف که باد مي وزيد من هم به همان طرف مي رفتم. تا اينکه هدفمند شدم.
طبق آمار «دانشگاه ييل آمريکا» با توجه به تحقيقات به عمل آمده به اين نتيجه رسيدند که تنها و تنها 3درصد از مردم دنيا هدفمندند. 10درصد از مردم چيزهايي در ذهنشان هست ولي باور ندارند. 87 درصد بقيه اصلا  هدفي ندارند حتي رويا و آرزويي ندارند و سختي هدفمند شدن وارد شدن به اين 3 درصد است.
افراد 2 دسته اند: 1- افرادي که نمي دانند که چه مي خواهند 2- افرادي که مي دانند چه مي خواهند ولي کاري نمي کنند.
و اين دسته دوم از همه بدترند.
آنچه که ما بايد به عنوان هدف خود در زندگي  در نظر بگيريم بايد عاشق آن باشيم;  هوس نباشد; چرا که اگر هوس باشد با اولين ناملا يمات زندگي آن را فراموش کرده و ميدان را خالي مي کنيم:
شخصي را در نظر بگيريد که در يک بيابان خشک و بي آب و علف گم شده و از فرط تشنگي حتي ناي راه رفتن هم ندارد که ناگهان از دور برکه آبي را مي بيند. شروع مي کند به دويدن. ديگر هيچ چيز مانع حرکتش نمي شود. آنقدر مي دود و مي دود تا به آب (هدف) مي رسد وقتي که سيراب شد و به خود آمد مي بيند که دست ها و پاهايش خونين و زخمي است; خارهاي بيابان پاهاي او را مجروح کرده، در صورتي که او اصلا  متوجه نشده چرا چون فقط و فقط به هدفش که  آب بوده فکر مي کرده، موانع و زخم خارها را متوجه نمي شده.
ما بايد اين گونه باشيم که سختي ها و مشکلا ت روزگار، حرف مردم، باعث نشود که ميدان را خالي کنيم.
هدف آن چيزي است که فکر را مشغول کند که اگر به آن نرسيدي حتي فکرش هم شما را اذيت کند و شما را بسوزاند. هدف آن شخصي دارد که براي رسيدن به هدفش عطش دارد. مثل رودخانه اي هستند که شيب زيادي دارد و هيچ چيز حتي سنگ هاي بزرگ وسط رودخانه هم مانع حرکتشان نمي شود. بايد آنقدر با اهدافمان درگير شويم که حتي لحظه اي هم نتوانيم از آن جدا شويم.
ما از دوران بچگي روياهايي داشتيم که دوست داشتيم وقتي بزرگ شديم به آنها برسيم، اما به  مرور زمان دچار روزمرگي شديم حال چه از نظر فرهنگ و تربيت پدر و مادر و چه از نظر جامعه و نحوه فرهنگ سازي آن و مهمتر از همه واقعيات جامعه که هدف ما را تحت تاثير و در محدوده واقعيات محاصره کرده و در نهايت پيروز شده اند به چه شکل:
مثلا  من در بچگي آرزو داشتم که فلا ن ماشين را داشته باشم، مي آيم به پدر يا مادر خود مي گويم پدر، مادر من فلا ن ماشين را دوست دارم  داشته باشم. پدر يا مادر من مي دانيد چه کار کرده اند يکي زده اند پشت سرم و گفتند: «بچه اول برو درست را بخوان ماشين داشتنت پيش کش. در واقع اين دست را به سر من نزده اند و دستي زده اند تو سر هدفم.
فرض کنيد بچه اي در دوران بچگي آرزوي يک خانه 2000 متري داشته باشد. شب با چنين آرزويي مي خوابد فردا صبح که مي رود مدرسه مي بيند که بغل دستي اش کفش ندارد بپوشد، پيش خود فکر مي کند «ببين من چه آرزويي دارم، بغل دستي ام نان ندارد بخورد آن وقت من به چه فکري ام.» بدين طريق دستي بر سر اهدافش کوبيده مي شود، بزرگ مي شود با چه سختي ها و مشکلا تي درس مي خواند و با چه آرزوهايي ديپلم مي گيرد و دوست دارد در بهترين رشته درس بخواند و به نسبت رشته مورد علاقه اش شغلي دست و پا کند اما امان از اين سد کنکور که او را از آرزوهايش وا مي دارد و دست ديگري بر سر هدفش مي خورد. با چه زحمت هايي به دانشگاه راه مي يابد اما بعد از گرفتن ليسانس 2 سال مي رود سربازي و از زندگي عقب مي ماند.
بعد از اين مدت او مي ماند و يک مدرک که هيچ کاري برايش پيدا نمي شود; و دست هاي ديگري بر اهدافش ضربه مي زند (مشکلا ت بعدي: ازدواج، بچه، مخارج زندگي و...) طوري مي شود که همين بچه اي که در بچگي آرزوي يک خانه 2000 متري داشته در مرز 40 سالگي به يک خانه 50 متري استيجاري قانع مي شود!!!
چرا يک عده از اهدافشان مي ترسند؟ چرا يک عده وارد اين 3 درصد نمي شوند؟
1- بزرگترين دليل ترس است: اگر من به هدفم نرسم چي؟ اگر با بيان اهدافم ديگران مرا مسخره کنند چي؟
اولين عامل موفقيت در رسيدن به هدف قطع ترس است.
2- تصويرسازي: تصويرسازي هدف خيلي مهم است. در واقع با تصويرسازي هدف ملموس و قابل دسترس مي شود. در ايران فرهنگ تصويرسازي در خانواده ها جا نيفتاده است. در خارج بالا خص اروپا: اگر بچه اي آرزويي بکند پدر و مادر او را مسخره نمي کنند. بلکه در تصويرسازي اهداف به او کمک مي کنند فرض کنيم بچه اي مي گويد من فلا ن ماشين آخرين سيستم را مي خواهم پدر و مادر ميآيند تمام اتاق خواب او را پر از پوسترهاي ماشين مورد علا قه اش مي کنند، بچه وقتي که مي خوابد با نگاه کردن به اين پوسترها مي فهمد که هدفش آنچنان هم دور نيست; و مي تواند در آينده اي نه چندان دور به آن برسد.  يا بچه اي که آرزو دارد دکتر شود پدر و مادر وسايل و اسباب بازي هاي پزشکي را جلو او مي گذارند و در واقع هدف را براي او  ملموس مي کنند.
3- باور: نمي توانند تصور کنند که مي توانند روزي به هدفشان برسند.
اما چيز ديگري که به ما در رسيدن به اهداف کمک مي کند قضيه نوشتن اهداف و براساس آن برنامه ريزي و مديريت زمان براي رسيدن به اهداف است که ما را در رسيدن به اهداف 100 درصد کمک مي کند به چه شکل اهداف خود را بنويسيم و چرا؟ چون در نوشتن قدرت خاصي وجود دارد خداوند هم در قرآن به قلم قسم مي خورد چون در قلم و نوشتن معجزه خاصي وجود دارد که امروزه به اثبات رسيده، با نوشتن اهداف و نگاه کردن به آن انگيزه و انرژي مي گيريم; قدرت تمرکز و برنامه ريزي براي رسيدن به اهداف پيدا مي کنيم از همه مهمتر تا زماني که هدف فقط در ذهن باشد در حد يک آرزو و رويا باقي مي ماند در صورتي که با نوشتن قابل لمس تر و در دسترس احساس مي شود حال به چه شکل اهداف خود را بنويسيم.
اهداف خود را به 2 دسته کوتاه مدت و بلند مدت تقسيم مي کنيم: «آنچه را که در همين چند ماه اخير و يک سال ديگر مي خواهم به دست آورم و  آنچه را که براي آينده خود  و بچه هايم مي خواهم.»
اهدافي که مي نويسيم 50 درصد محتاطانه، 50 درصد روياپردازانه، حد وسط باشد نه زياد روياپردازانه که بعيد باشد به آن برسم و نه زياد محتاطانه که احتمال رسيدن به آن در امروز هم برايم امکان پذير باشد.
بعد اهداف را Smart مي کنيم خود کلمه Smart به معناي روشن و درخشان است.
به چه شکل
s / Smart از Specific به معني ويژه و مشخص مي آيد. اگر من ماشين مي خواهم چه مدل ماشيني و با چه رنگ و مشخصاتي با اين کار ميزان تلا ش خود را برآورد مي کنيم. مثلا  اگر من ماکسيما بخواهم تا رنو بخواهم چقدر بايد زحمت بکشم و تلا ش کنم.
M از measurable ميآيد يعني قابل اندازه گيري باشد آنچه را که من مي خواهم بشود با مقياس پولي آن را سنجيد.
A از Available ميآيد يعني قابل دسترس باشد مثلا  من نمي توانم بگويم مي خواهم رئيس جمهور ژاپن بشوم چون چنين چيزي نمي شود زيرا من بايد مليت و تبعيت ژاپني داشته باشم.
R از Realistic يعني واقعي ميآيد من نمي توانم بگويم دوست دارم آدم کوچولو باشم يا فرشته باشم.
t از timely ميآيد يعني زمان آن مشخص باشد. هدف بدون زمان مثل کنکور بي زمان است. هر ساله در 13 يا 14 تير کنکور برگزار مي شود حال اگر بيايند و اين زمان را بردارند و بگويند که هرکه هر زمان که دوست داشت بيايد کنکور بدهد درست است من هدفم دانشگاه است ولي با خود مي گويم چيزي نيست امسال نشد سال ديگر شايد 5 سال گذشت و من کنکور ندادم. اما اگر بدانم که 13 تير کنکور دارم مني که شايد تا فروردين بچه درس خواني نبودم از فروردين شايد  روزي 12 ساعت درس بخوانم چون مي دانم که 13 تير کنکور دارم و نبايد زمان را از دست بدهم.

منبع


توجه:کلمات معدل انگلیسی به لحاظ اسپلینگ در متن اصلی که به عنوان منبع آورده شده است؛اشتباه بوده که بوسیله اینجانب اصلاح شده اند.